به مادرم بنویسید

به مادرم بنویسید حالمان خوب است

به هر کجا بروی رنگ آسمان خوب است!!

 

به مادرم بنویسید مهدی ات زنده ست!

که زندگی من این گوشه ی جهان خوب است

 

که فالگیر «حرم » در میان دستم دید:

دوشنبه، بیست و دو دی! بله، زمان خوب است

 

که آب و دانه و جفت و بهار آماده ست

قفس همیشه برای پرندگان خوب است

 

به مادرم بنویسید از غم غربت

و بعد نیز بگویید بی گمان خوب است!

 

به مادرم بنویسید گرچه خواهم مُرد

دلم خوش است که پایان داستان خوب است

 

بخشی از یک نامه

زندگی چیز چسبناکی بود

مثل این روزهای بی فردا

 

زندگی چیز چسبناکی بود

مثل اینکه: چرا... چرا... و چرا؟!

 

زندگی چیز چسبناکی بود

که به تقویم چنگ می انداخت

 

مثل تردیدهای من غمگین

مثل کابوس های تو تنها!

 

زندگی... راستی سلام عزیز!

چقدَر «من» حواس پرت شده

 

نامه دادن چقدر سخت شده

مثل فریاد از ته ِ دریا

 

نامه دادن چقدر سخت شده

توی زندان جمله و کلمه

 

مثل فریادهای یک محکوم

رو به دیوارهای ناشنوا

 

باید این نامه را شروع کنم

از خودم که شبیه ِ قبلا نیست

 

از خودم: لُخت و خیس و پست مدرن!

از خودم، روبروی عکس شما

 

...

داستانی از آدمی مرموز

که زنش را از عشق خواهد کشت

 

یا که نه! قصّه ی زنی که رفت

از جنون ِ صمیمی ِ آقا!

 

با هزاران هزار لحظه ی خوب

عشق و س.ک.س و جوک و گل و لبخند

 

سینما، پارک، رستوران... و... و...

بعد ِ هر چیز خوب، یک «امّا»!

 

راستی از «غزل» نگفتم که

پنج تا و دو تا دلش تنگ است

 

مثل «بچّه فرشته»ها خواب است

توی جیب چپم، ببین! اینجا!!

 

هی غزل گریه می کند آرام

زیر یک پارچه به نام لحاف

 

فکر هی می کند که مامان کو؟!

گریه هی می کند بدون صدا

...

با تو بودن اگرچه غمگین است

بی تو بودن عزیز! ممکن نیست

 

بعد یک روز دوری از رویت

دل من تنگ می شود ده تا!

 

عشق تو، جمع لذت و ترس است

عشق تو، ضرب رفتن و تردید

 

مثل پرواز اوّل جوجه

مثل انگشت های استم.نا

 

عشق، شمشیر هرزه ی دولبی ست

یک طرف مرگ و یک طرف شادی

 

فتح خود را به جشن مشغولم

مرگ خود را نشسته ام به عزا

 

می نشینی شبیه بغض «فروغ»

در پس ِ روزهای سرد ِ زمین

 

مثل آن پیرمرد می خوانم

از ته دل که «آی آدم ها...»

 

من و تو مثل یک نفر هستیم

که دو پاره شده... دو تن شده است!

 

چه گناهی ست عشق جز وقت ِ

رجعت من... و تو، به لحظه ی ما

 

پشت این نامه منتظر مانده

دو لب سرخ با تب بوسه

 

و دو چشم سیاه با عصیان

و دو لیموی خیس شیرین با...

 

س.ک.س یک چیز واقعا خوب است

س.ک.س یک چیز واقعا... گرچه

 

غیر برق نگاه تو چیزی

روح من را نمی کند ارضا

 

- «بچه ام ذرّه ذرّه خواهد مُرد!»

مادرم گریه می کند آرام

 

- «پسرم پاک ِ پاک دیوانه ست!!»

در خودش فکر می کند بابا

...

چه کسی گفته است من سنگم؟!

چه کسی گفته است من، آهن؟!

 

پیش چشم پرنده ها عادی ست

عشق گنجشک... و هواپیما!

 

نفرتی در دلم نشسته فقط

از همین شهر ِ قحطی ِ احساس

 

نفرتی در دلم نشسته فقط

از تمام جهانیان الّا...

 

عشق موجود بی سر و پایی ست

با هزاران هزار شکل غریب

 

عشق یک یورش است سمت ِ عقل

مثل این بیت های بی معنا

 

حرف من... و تو را نمی فهمند

مردم شهر برج های سیاه

 

بیخودی جلوه می کند خورشید

پیش این چشم های نابینا

 

پشت این ماسک های اجباری

با تو بودن هنوز هم زیباست

 

مثل عکس فضانوردی پیر

روی سیاره ای بدون هوا

 

مردم شهر، عادّی هستند

حرف های مرا نمی فهمند

 

زیر لب مثل جغد می خندند

سر تکان می دهند: وااَسَفا...

 

ناگهان عاشقم شدی مثل ِ

وسط آب، جای پای ماه

 

وسط س.ک.س، بیتی از یک شعر

وسط گریه، خنده ای بیجا

...

مهدی موسوی، کرج، جمعه

با صد و بیست بیت بی خوابی

 

بعد یک قطره اشک از چشمم

می چکد روی آخرین امضا...

 

ترس دارم از این شب مشکوک

«جبر» می‌کرد تا پیاده شوم

توی یک ایستگاه نامعلوم

ترس دارم از این شب مشکوک

مثل بچّه از امتحان «علوم»

 

ترس دارد به خواب می‌چسبد

تا به فردای پوچ شک بکند

شاید آن چشم‌های بی‌روشن!

به شب لعنتی کمک بکند

 

موشی از پشت تخت می‌گذرد

در تنم گریه‌ای‌ست جرواجر!!

مُوس بر روی میز می‌لغزد

عکس خورشید توی کامپیوتر!

 

امتحان از تو دادن و کردن

بر لبم مزّه‌ی شکست و عرق

بر کتابی که نیست خم شده‌ام

توی ِ تاریکی ِ شب ِ مطلق!

 

آرزوی پلنگ‌های جوان

می‌دود از گذشته در تختم

مثل یک موش مرده غم دارم

مثل یک موش مرده خوشبختم!

 

باید از خواب‌ها پیاده شدم

زندگی ایستگاه مشکوکی‌ست

همه‌ی شب، مچاله زیر پتو

هق ّ و هق ّ عروسکی کوکی‌ست...

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند

با جرثقیل از دل من سنگ می برند

 

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است

در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

 

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها

پرواز می کنند مرا قورباغه ها

 

از یاد می برند مرا دیگری کنند

از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند

 

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند

درباره ی زنی که منم داوری کنند

 

با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان

در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!

 

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود

با ابرهای غمزده خاکستری کنند

 

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن

بگذار تا خران چمن! نوکری کنند

 

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!

در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

 

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!

بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر !!

راستی قیمت شما چند است؟!

 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم !!

 

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک... قهوه و سیگار...

راستی حال مادرت خوب است ؟!

 

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

 

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

 

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...

اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم

اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم

به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم

 

اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را

میان دست عرق کرده تو تا بزنم

 

دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم

دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم

 

دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم

و یا نه! یک تلفن به خود شما بزنم

 

نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم

 

برای تو که در آغاز زندگی هستی

چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!

 

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم

و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!ش

خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند

خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند

بدین وسیله دلش را مگر جوان بكند

 

هرآنكه منكر اعجاز چشم های تو است

بگو بیاید و یكبار امتحان بكند

 

غزل شده ست «نمك گیر » تا كه بغض مرا

به خنده های «ملیح » تو میهمان بكند

 

زبان به لكنت افتاده، لكنتی ابدی

كه شرح منظره ی عشق را بیان بكند

 

خدا به چادر مشكیت زل زده... وَ تنت

كه ماه را وسط شب به آسمان بكند

 

فرشتگان مقرّب سیاه مست شوند

اگر كه چشم شما را در استكان بكند!

 

خطوط گیج تنت سال هاست منتظر است

كه راز خلقت احساس را عیان بكندش

در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

در من دراکولای غمگینی ست می فهمی؟!

 

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

در می روم این خانه را هرچند که در نیست!

 

عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی

محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

 

گه می خوری با او بخندی توی مهمانی

می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی

 

هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست

این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست

 

از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!

از گردن و آینده ات جای کبودی ها

 

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

 

زل می زنم با گریه در لیوان آبی که

حل می شوم توی سؤال بی جوابی که

 

می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

 

از دست های تو به دُور گردن این مرد

که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

 

از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک

از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!

 

می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی

ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

 

سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن

روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

 

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

 

بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم

با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!

 

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را

 

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

 

هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!

 

و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود

تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود

 

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی

یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

 

تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

با گریه و صابون و خون و تو، خود.ا.رضایی

 

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!

 

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

 

پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و نخواهی بود

مثل پاندای احمقی بودن

مثل پاندای احمقی بودن

به خیال درخت چسبیدن

 

ترس از فرق خواب و بیداری

مثل مرده به تخت چسبیدن

 

خسته در انتظار هیچ جواب

به سؤالات سخت چسبیدن

 

خستگی لباس از تن ها

به تن بند رخت چسبیدن!

راه رفتن میان آدم ها

گم شدن توی کوچه ی بن بست!

 

تکیه دادن به سینه ی دیوار!

بغض از دست دادن «از دست»

 

از نخی پاره گم شدن در باد

شورش چند بادبادک مست

 

شستن و پهن کردن یک عشق

بر طنابی که در تو پاره شده ست

لخت، باران عصر را رفتن

تا دویدن به وقت دیدن ایست!

 

بغلت رفتن از هزاران ترس

گریه کردن! که خانه ات ابری ست

پرش از ارتفاع یک کابوس

به صدایت:

«بخواب! چیزی نیست...  »

 

خواندن یک ترانه ی غمگین

تک نوازی مرد ساکسیفونیست

خودکشی کبوتری غمگین

عاشق چند دانه بادکنک!

 

به «چرا»یی همیشگی مصلوب

از یقین همیشگیت به شک!

 

خواب رفتن میان بوسه ی تو

طعم شیرین چند بسته نمک...

 

صبح بیدار می شود، بی تو!

بی صدا گریه می کند:

«به درک! »

خسته از عقل، خسته از بودن

روی سیگار، بار زد خود را

 

مثل یک خنده ی جنون آمیز

توی این شعر، جار زد خود را

 

راوی ات دست برد در قصّه

از کنارت کنار زد خود را

 

عشق، پاندای کوچک من بود

از درخت تو دار زد خود را...

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد

 

که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

 

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

 

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید

اتوبان

اتوبان، رودخانه ای غمگین است

که مرا از تو دور می کند

آب که از سر ما گذشت

اما ماهی ها غرق نخواهند شد

تنها در کنار اتوبان می ایستند

و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند

تا از سرما یخ بزنند

و روی آب بیایند

تنها سنگ ها هستند

که برای همیشه ته نشین خواهند شد

تو با شوهرت ماهی می خوری

من زل می زنم به ماه و

دیوانه می شوم و

کوچه ها را آواز می خوانم و

به سنگ ها لگد می زنم و

زنم و...

بغضم می ترکد

از تو که دور می شوم

کوچه که هیچ!

گاهی اتوبان هم بن بست است

من رودخانه ای را می شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

غرور، قدرت خود را به من نشان می داد

 

کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر

پیام تسلیتش را به آسمان می داد

 

دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت

اگر که پوچی دنیایتان امان می داد

 

زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد

همیشه فرصت من را به دیگران می داد

 

پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد

پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد

 

و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم

میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!

دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد

 

این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم!

هرچند می دانم که حتماً آخری دارد

 

تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی

خودکار سبزت دست های لاغری دارد

 

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد

این شعر معلوم است درد دیگری دارد

 

انگشت خونی را درآور تا حسابم کن

دیوانگی ها را بچین و انتخابم کن

 

با غم شروعم کن که آخر می شوم با غم

داغی تر از تزریقی و تزریق تر داغم!

 

از چی بترسم که تو از این جوهر خودکار

آنقدر می ترسی که من به مرگ مشتاقم

 

هر کس غمی دارد که نصفی از شبش، نان است

مشتی زدیم و جنس این دیوار، سیمان است

 

که هر کسی زنده ست توی قبر خوابیده

که هر کسی زنده ست جایش کنج زندان است

 

از سرنوشت برگ های سبز می پرسی؟!

امّید ِ چی داری رفیق من؟! زمستان است

 

از عشقبازی با کدامین زن چنین خیسم؟

باران نمی بارد عزیزم! تیرباران است!

 

سیگار روشن کن که مغزم تیر می خواهد

کابوس های قابل ِ تغییر می خواهد

 

موهات را در من بپیچ و زیر و رویم کن

دیوانه ام! دیوانگی زنجیر می خواهد!

 

ما آنچه باید داد را از ابتدا دادیم

از هفت دولت پشت این دیوار آزادیم

 

هرچند گاوان قبیله خوب می نوشند

حتی جدیداًتر کت و شلوار می پوشند!

 

هرچند در آخور همیشه بینشان بحث است

هرچند می دانند که بسیار باهوشند!!

 

زیر مگس ها خواب های سبز می بینند

[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!]

 

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است

هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

 

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم

فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است

 

فانوس در روزیم یا فریاد در آبیم

بدجور بی تابیم چون بدجور بی تابیم

 

فرقی ندارد آخر قصّه در این کابوس

با عشق می خوابند و ما با درد می خوابیم

 

شب های قرص و مشت و شعر و گریه و فریاد

هر صبح، خواهی یا نخوا... همکار قصّابیم!

 

کابوس های لعنتی در تخت تک خوابه

خوابم نخواهد برد، خواهد برد، خوا... تا... به...

 

از اعتراف ِ زندگی با سیلی ِ مخصوص!

از اعتراف ِ عاشقی با شیشه نوشابه

 

شب های ِ شب های ِ... که شب های ِ شمردن تا...

با قرص خوردن، قرص خوردن، قرص خوردن تا...

 

شب تا ابد شب بودم و ماهی نخواهد داشت

بن بستم و به هیچ جا راهی نخواهد داشت

 

نوشابه ی مشکی به خون قرمزم می گفت:

این داستان، پایان دلخواهی نخواهد داشت

 

با طعنه می گوییم: روز خوب نزدیک است!

جایی که تاریک است در هر حال تاریک است

 

هر کس غمی دارد برای خود غمی دارد

آقای دنیا! اخم های درهمی دارد

 

با مشت های له شده با مرگ می رقصم

زندان ما دیوارهای محکمی دارد

 

من، اعتراف تازه ای در زیرسیگاری

من، خون ِ روی کاغذ و خودکارها جاری

 

من، گاو سلاخی شده در آخرین میدان

من، مردم ِ آماده ی جشن و عزاداری

 

پایان یک قصّه برای نسلی از تردید

تزریق سم در هر رگ ِ خورشید ِ تکراری...

لولو

هی جیغ، جیغ... گریه ی بی تاب بچّه ها

لولو دوباره آمده در خواب بچّه ها

 

لولو هزار سال تمام است یکنواخت

با عشق و غصّه سر زده شب ها به بچّه ها

 

لولو هزار سال تمام است عاشق است

این را نگفته است به... حتّی به بچّه ها

 

فرهنگنامه های زمین داد می زنند:

بی معنی است عشق هیولا به بچّه ها

 

لولو کنار بی کسی اش گریه می کند

لولوی ترسناک، نه! قصّاب بچّه ها!!

 

لولو به بُهت شب هیجان هدیه می کند

مانند پول عیدی بابا به بچّه ها

 

لولو که قرص خسته ی اعصاب می خورَد

آنسوتر از اتاق... و اسباب بچّه ها

 

لولوی دل شکسته که از ترس جیغ ها

هرگز نشان نداده خودش را به بچّه ها

 

لولو که خودکشی شد و با خون تازه اش

این نامه را نوشت به دنیا

به: بچّه ها!

 

یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !!

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

 

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!

یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !!

 

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس

چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

 

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...

با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که از خاطرات من

حتی خیال داشتنت را گرفته بود

 

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد

چیزی شبیه «تو » که منت را گرفته بود

 

که اوّلا «گرفته دلم » ثانیاً... شبی

تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود !!

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود

 

آن مرد می رود

- آن مرد می رود ...

: خُب دیگر چه ؟!

-        می رود ...

سبقت گرفته از خود و از هرچه می رود

 

: اول چه كار كرد ؟

-        از این شهر پوچ رفت

: این ابتدای قصّه ! در آخر چه ؟!

-        می رود

 

: فرضاً كه باز بود در بسته ی قفس

تكلیف این پرنده ی بی پر چه؟ می رود ؟!

 

او قول داده بود بماند كه زندگی ...

-        آن مرد مُرده است ببین ! گرچه می رود

 

زن بیت بیت توی غزل ایستاده است

مردی ورق زنان ته دفترچه می رود !

 

فریدون مشیری

نیست جز مرگ مرا تسلیتی

عشق ناکام همین عشق من است

دلم از غصه به جان آمد و جان

باز زندانی زندان تن است

بی گمان قصه ی جان کندن من

قصه ی عشق همان کوه کن است

که تو شیرین به مزارم گویی:

این همان شاعر شیرین سخن است

وین منم تیشه به جانش زده ام

(فریدون مشیری)                                                                                                    

                                 

به روز «سیاه» می افتد

اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد

 

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!

 

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

 

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!

 

عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد

گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد

 

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش

من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!

 

مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد

می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد

 

زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...

شاید که دلت برای من تنگ شده

خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده

به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد

به دوست داشتن مرد بستگی دارد

به انتهای شبی سرد بستگی دارد

 

که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ...

که دستهای زن از درد ... بستگی دارد

 

به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت

به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد !

 

به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است

به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد

 

تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما

به باد و پیرهنی زرد بستگی دارد

 

غزل تمام شده... و ادامه ی این شعر

به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد

و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...

و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...

به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم!

 

اگر که پنجره را سمت عشق می بستند

بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟!

 

زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد

و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم

 

و قد کشید درون سکوتمان خورشید

و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم

 

شما که درد کشیدید، درد را دیدید

به حال ما نرسیدید، ما خود ِ دردیم!

 

خلاصه ی همه ی زندگی ما اشک است

بیا دوباره به آغاز شعر برگردیم 

قصه ام از کجا شروع شده؟

قصه ام از کجا شروع شده؟ اوّل و آخرش مشخص نیست...

نیست یعنی که کاشکی بودم! هست یعنی که هست شد، پس نیست!

 

هست ِ در کوچه های پایینیم، جمع کبریت و پمپ بنزینیم

فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست

 

هر که هرگز نبوده و نشود، هر که می داند از نمی داند

هر که هر که هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟!

 

گوشه ی صفحه نقطه ای گیجم! مرگ، آن سوی کاغذ کاهی

هر دو ضلعم به هیچ محدود است، هیچ چی خارج از مثلث نیست

 

صبح ها با امید می خوانند! بچّه گنجشک ها نمی دانند

صحنه ی جنگ بمب و موشک هاست آسمانی که مال کرکس نیست

 

نه عذابی برای قهر رسید، نه خدایی به داد شهر رسید

آخرین مَرد، قبل مردن گفت: هیچ چی واقعا مقدّس نیست...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

 

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده که خود را به باد داد

 

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

 

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

 

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار می کشی

 

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

 

از خواب می پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

 

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

 

از خواب می پری از داغی پتو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

 

از خواب می پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

 

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!

 

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

 

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

 

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای لباس هام

 

از خواب می پری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

 

[از خواب ها پرید در تخت دیگری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

 

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]

 

دلت گرفته از این دنیا

سقوط تشتك نوشابه، نگاه خسته ی همراهی

تو عاشقانه نمی خواهم! من عاشقانه نمی خواهی!

 

عبور تند خیابان از دو لنز و یك كت و یك شلوار

عبور تیركمان از یك ستاره ی مثلاً واهی

 

و خانه ای پر از آیینه... و دود، دود، كشیدن، دود

و پرده های بدون اسم... و كودكان سرِ راهی

 

صدای ملتهب یك ضبط... صدای منتظر دریا

و شهر زنده ی با خانم... و آب مرده ی بی ماهی

 

بقرص گیجی روزت را كه می تو را كه نفهمیدند!

چه هیچ خیس نمی فهمی چه هیچ هیچ شماها هی...!!

 

زنی كه گم شده از دیروز، زنی كه گم شده از فردا

چه عصر دلتنگِ سختی! چه صبح پیرِ جانكاهی!

 

تو را به سمت خودش می برد دهان سرد خیابانت

چه انتخاب پر از میلی، چه هرزه رفتن دلخواهی

 

سقوط شیشه ی بی الكل، بهار، پنجره،استفراغ!

دلت گرفته از این دنیا، دلت برای خودت گاهی...

روی من واقعا حساب بکن

سگ بزن روی مستی اعصاب

شب ِ این جمع را خراب بکن

جبر با احتمال ِ صد در صد

روی من واقعا حساب بکن!

 

گریه کن باز و «داریوش» بخوان

خفه کن رقص و پایکوبی را

تا که «فریاد زیر آب» شویم

طعم ِ ته مانده های خوبی را

 

توی زیبایی ات شعار بده

موی تب کرده را به باد بریز

عرق کارگر شو قبل از مزد!

اوّلین پیک را زیاد بریز

 

با همه مثل آفتاب بخواب

اهل عصیان ِ توی عصیان باش

شام را در کنار گرگ بخور

خار ِ در چشم ِ گوسفندان باش

 

روی من واقعا حساب بکن

حل شو در استکان، «چرا»یت را

مخفی ام پشت عینک دودی

جنبش ِ سبز ِ چشم هایت را

 

دود سیگار باش و سیگاری

دست ها را بمال بر سقف ِ ...

گیج و دیوانه وار ارضا شو

توی یک ارتباط بی وقفه

 

سبز شو مثل برگ های لجوج

توی تهران ِ تا ابد دودی

فکر کن من، توام!... تو، من هستی...

درک کن عاشق جنون بودی!

 

چشم را خیره کن به این گلّه

سگ شو از خشم ِ آن دو تا برّاق

با زمین و زمان و مضمونش

حرفت این بود و هست: استفراغ!

 

قایمم کن ته ِ عروسک هات

شهر، آدم بزرگ هم دارد

زوزه سر کن به شوق همراهیم

بیشه جز موش، گرگ هم دارد!

 

مشت ها را بکوب بر دنیا

که کسی ریده توی اعصابت

خنده ای باش مثل پیروزی

جلوی چشم های قصّابت


توی زنجیر هم نمی خواهم

پیش ِ آدم فروش گریه کنیم

بغلم کن «شقایق» غمگین

تا که با «داریوش» گریه کنیم

 

گریه کن مثل انتخاب جنون

گریه هایی که از سر ِ شادی ست

آخرین پیک را زیاد بریز

لذت ِ محض، رمز آزادی ست...

زندگی چیز دردناکی بود

گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دست سلّاخ چیز برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

عشق، بیماری غم انگیزی ست

جمع یک عضو ج.نـ.سی و عادت

خنده در چند خانه ی دلگیر

گریه با تیک تاک یک ساعت

مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو

بر سر گاو نیمه خوشبختم

عشق، یک اسم دیگر از آن است

که نشسته ست داخل تختم

زندگی بچّه ای بدون توپ

گیج، در یک زمین خاکی بود

باختن بی مسابقه، بی هیچ!

زندگی چیز دردناکی بود

 

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافر است

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

عقاب عاشق خانه!

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشم های او نِگریست

-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است کویری که در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!

همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّا... نه! عاشقانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

ک هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منی که مونس رنج دقایقت بودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود

- « بايد چه کار کرد ترا هيچ چی پرست؟! »

ديوار مست و پنجره مست و اتاق مست!

اين چندمين شب است که خوابم نبرده است

 

رؤيای « تو » مقابل « من » گيج و خط خطی

در جيغ جيــــغ گردش خفـّاشهای پست

 

رؤيای « من » مقابل « تو » - تو که نيستی!-

[ دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست ]

 

دارم يواش واش... که از هوش می رَ...رَ...

پيچـيده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست ، دست می کنی و من که مرده ام

مردی که نيست خسته شده از هرآنچه هست!

 

يا علم يا که عقل... و يا يک خدای خوب...

- « بايد چه کار کرد ترا هيچ چی پرست؟! »

 

من از...کمک!...هميشه...کمک!...خسته تر... کمک!!

[ مامان يواش آمد و پهلوی من نشست ]

 

- « با احتياط حمل شود که شکستنيـ ... »

يکهو جيرينگ! بغض کسی در گلو شکست!

خودت میفهمی

از تو دیگر شده ام دور، خودت می فهمی؟
شده ای وصله ی نا جور، خودت می فهمی؟

نقشِ تو چیست در این رابطه ی یک طرفه؟
"بی اهمیت" و "مغرور"، خودت می فهمی؟

غیرِ جدی شده این رابطه از مرحمتت!!
مثلِ یک بازیِ پاسور، خودت می فهمی؟

می کِشم درد از این وضع، ببین با این که
عاشقی کرده مرا کور، خودت می فهمی؟

من فقط رابطه را، هی به جلو هُل دادم
بی کمک نیست که مقدور، خودت می فهمی؟

مثلِ سابق به من اصلا تو تمایل داری؟
یا شدی یکدفعه مجبور، خودت می فهمی؟

دارم از فاصله ها حسِ بدی می گیرم
خسته ام، خسته ی بدجور....

با شکوه جداشو

وقتی قرار است از زندگی کسی خارج شوی

با شکوه چون رنگین کمال برو

بگذار بعد از تو تمام آدم ها را با تو مقایسه کنن

بگذار عیار خوبی ها شوی

یقین بدان بعد از تو کسی به چشمش نخواهد آمد

و این تنها جزا آدم قدر ناشناس است!!!

عمران صلاحی

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

تو بودی که گفتی چمن می دود

تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری

به اَسرار خواهی رسید

تو را نام بردم

و ظاهر شدی

تو از شعله‌ی گیسوانت

رسیدی به من

من از نام تو

رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد

تو گفتی سلام

گل و سنگ برخاستند.

"عمران صلاحی"

بابا طاهر همدانی

یکی درد و یکی درمان پسندد   یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران   پسندم آنچه را جانان پسندد

دوش چه خورده‌ای خراب!؟

سوری به سویِ گفت
سازی به سوی او،
ما گريه‌ها کرده‌ايم در اين ديار
حالا به هر جهت
حالا به هرچه رو!
هی بادِ بی‌شانه از پريشانی فَرا
کسی نديده‌ام
دانای اين دقيقه‌ی من!


با قول و قافيه، حرفی
تا بيارَدَم به هر واژه که حضرتِ من است و
او حافظ من است.
من معنی آوازِ تو بوده‌ام به وقتِ اولا،
دلم از وحشتِ زندانِ سکندری که سا، با، را،
بگير و بيا دعای گريه و
سازی که سليمان به باديه داده‌ام.
يا کولیِ کتاب‌بدوش
دوش چه خورده‌ای خراب!؟

ضمیر زبان

اکنون برآ،
اکنون از اين راه
که به راهِ رهايی آمده‌ای
هزاره‌ی گيج را
به گهواره‌ی آسمان بسپار.
با سُرنای صبح
بر جبين جهان برآ،
ترکه بر دُهلِ دريا بزن!
گوش کن ای حضور
سرانجام اين گريسته‌ی بی‌پناه
کلمات کهنسالِ خود را
به دريا خواهد رساند.
پس برآ
ای باغ،
ای شيئی الحياتِ دليل!
تو ... ضمير زبان منی
از اين راه
که رهايی آدمی‌ست

از یک مکالمه معمولی

از یک مکالمه معمولی

گاهی آن‌قدر بی‌دلیل

به گریه می‌افتم،

که واقعا بی‌دلیل به گریه می‌افتم!

.

یک‌بار هم

لابه‌لای‌ همین حس و هوا بودم،

دیدم خداوندِ رحمان و رحیم نیز

گاهی یادش می‌رود

جز من

شاعرانِ بزرگِ دیگری هم هستند

که گاهی بی‌دلیل به گریه می‌افتند.

این شعر از من نیست

«واقعا...!»

این شعر از من نیست،

درست است باران دارد

خواب دارد

زندگی دارد،

اما این شعر از من نیست.

شاید کسی آن‌را فردا سروده بوده به این بادیه!

این شعر را

یک نفرِ دیگر

برای یک نفرِ دیگر سروده است.

مشکل این‌جاست که من

گاهی نمی‌دانم کیستم،

بی‌زحمت... چراغ را بالاتر بگیر!

حال همه ی ما خوب است

سلام

حال همه ی ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.


با این همه عمری اگر باقی بود٬

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟


راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

هی بخند


بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟


نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،

اما تو باور نکن.

عشق مقدس است

 

عشق مقدس است و معشوق قابل ستایش چه بماند چه برود...

مگر میشود روزی کسی را دیوانه وار دوست داشت و امروز فراموشش کرد؛

اگر چنین چیزی باشه عشق نیست و هوسی زودگذر است.

علی قیصری

دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی

هم ناز دلربائی هم مثل قرص ماهی

وقتی که رخ نمائی در کسوت زلیخا

یوسف دوباره افتد از عشق تو به چاهی

روزی که می گذشتی از جاده های شهرم 

افتاده بودم از غم در بین کوره راهی

از درد بی قراری می کردم التماست

جانا نظر نکردی بر حال بی گناهی

تا کی سخن نگویم از درد مردمانم

گویا خبر نداری از ظلمت و تباهی

جز گرد و خاکروبه چیزی به جا نماند

وقتی مسیر آتش افتد به روی کاهی

با آنکه گریه کردم اصلاً عسل نکردی 

از بیکران چشمت هرگز مرا نگاهی

هيچكس خودش را در هيچ رابطه اى مقصر نميداند

 

همه ى ما آنقدر  غرور داريم

 

كه هميشه حق را به جانبِ خودمان می دانيم

 

از نظر خودمان، فرشتگانى هستيم،

 

كه داشتيم زندگيمان را می كرديم

 

كه يک نفر آمد

 

و ما را با خاک يكسان كرد و رفت...

 

داخلِ شعرها

 

داخلِ متنها می گرديم

 

دنبالِ جمله اى كه طرف مقابل را بكوبد و

 

ما را مظلوم ترين آدمِ دنيا نشان دهد...

 

گاهى يادمان ميرود

 

آدمى كه الان می خواهيم سر به تنش نباشد،

 

تا ديروز پُزَش را به عالم و آدم ميداديم!

 

كمى انصاف شايد...

من پسر تمام مادرهای زمینم

آینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم
و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان
بیاورم ؟
کجا باید از تماشا برخیزم ؟
چه قدر درخت ، در همیشه ی ایندشت ها تنهاست
چه قدر راه ، مرا تا مردمان پراکنده برد
تقصیر جاده هاست
که مردمان پراکنده دورند
تقصیر چشمه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند
مردمان آن سوی نمی دانم کی باران ریز
مردمان این سوی نمی دانم کی آفتاب در
مردمانی که چه قدر سکوت کردند و آنها فقط سکوت کردند
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می روم
من به شیوه پدر
با گام های مقدس به راه افتادم
و حالا چه قدر نزدیک زیارتم
و حالا چه قدربه سایه ی تنهاترین درخت شهید می رسم
که سکوت
مادران زمین را تاب آورده است
من به سکوت تمام مادرانی می روم
که جاده های بی آمدن
تا چشم های خیسشان رفته است
من پسر تمام مادران زمینم
که در تکرار راه
دورترین جاده ها را بیدار می کنم
و حالای چشم انتظاری مادران نقاب و باد در پیراهن
کنار لمس جنوبی ترین
لیموی تر
برای تمام آن سالها سکوت
حرف جاده های نرفته را آورده ام
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسری های پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
آینه ی روبروی من از یاد می رود ؟
دارم چه قدر افشا می شوم
سکوت مادران
زمین
تقصیر نرفتن و تکرار آینه ای است
که روبروی من
آینه پر از حرف جاده های نرفته
آینه پر از تماشای جهان است
حالا که به شیوه پدر
به راه آفتاب در آمدم
تقصیر آینه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند

تو نبودی

از آن خورشید های همیشه در کودکی
از آن روزهای شکوفه تا سیب
و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
پشت سرم سرود بخوانند
حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
که آب
همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می آیند
تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
دعا کنیم

از امشب خوابهایم برای تو

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب
نگاههای آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر
می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید

دوباره ابرها آمدند

آمدند
دوباره ابرها آمدند
و چتر ، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو رابه خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید است
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می آیم
چه قدر کنار پنجره برایت
می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفر
در این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدند
در این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شود
حالا که خوب
از
نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنم
این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتر
به راه همین طور ، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور ، نمی دانی تا چه وقت
بزرگ می روند
و ایندنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده است
نگاه کن
دوباره ابرها آمدند