تا حـــــــالا خــــــــــدا رو ســــرچ کردی ؟؟!!



از ابـــــــــــو سعیــــــد ابوالخیــــــر پرسیدند



خـــــــــــــدا را کـــــــــــــــــــــــــجا جوییــــم



ابـــــــــــــو سعیــــــــد در پاســـــــــــخ گفتد



کــــجا جـــــــستیـــــــــد کـــــــه نیـــافتید ؟

ابوسعید ابوالخیر


در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب

در طی کتب بود کجا نشهٔ حب

طی کن همه را بگو الی الله اتب
 

ابوسعید ابوالخیر

 

ای دوست دوا فرست بیماران را

روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

گه میگردم بر آتش هجر کباب

گه سر گردان بحر غم همچو حباب

القصه چو خار و خس درین دیر خراب

گه بر سر آتشم گهی بر سر آب
 

ابوسعید ابوالخیر


در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا

طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای

می نوش که عاقبت بخیرست ترا
 

ابوسعید ابوالخیر


من دوش دعا کردم و باد آمینا

تا به شود آن دو چشم بادامینا

از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید

در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا
 

ابوسعید ابوالخیر

 

تا درد رسید چشم خونخوار ترا

خواهم که کشد جان من آزار ترا

یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز

دردی نرسد نرگس بیمار ترا
 

ابوسعید ابوالخیر


در دیده بجای خواب آبست مرا

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی

ای بیخبران چه جای خوابست مرا
 

ابوسعید ابوالخیر


آن رشته که قوت روانست مرا

آرامش جان ناتوانست مرا

بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن

پیوند چو با رشتهٔ جانست مرا
 

ابوسعید ابوالخیر


یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم

جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
 

ابوسعید ابوالخیر


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
 

ابوسعید ابوالخیر

 

آن عشق که هست جزء لاینفک ما

حاشا که شود به عقل ما مدرک ما

خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین

ما را برهاند ز ظلام شک ما
 

ابوسعید ابوالخیر


ای کرده غمت غارت هوش دل ما

درد تو شده خانه فروش دل ما

رمزی که مقدسان ازو محرومند

عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
 

ابوسعید ابوالخیر


مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما

مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما

گویند که روز حشر شب می‌نشود

آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما
 

ابوسعید ابوالخیر


مهمان تو خواهم آمدن جانانا

متواریک و ز حاسدان پنهانا

خالی کن این خانه، پس مهمان آ

با ما کس را به خانه در منشانا
 

ابوسعید ابوالخیر

منصور حلاج آن نهنگ دریا

کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا

روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد

منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
 

ابوسعید ابوالخیر


وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
 

ابوسعید ابوالخیر


ای شیر سرافراز زبردست خدا

ای تیر شهاب ثاقب شست خدا

آزادم کن ز دست این بی‌دستان

دست من و دامن تو ای دست خدا
 

ابوسعید ابوالخیر


گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

خواهی که دگر به خواب بینی ما را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

گفتی که منم ماه نشابور سرا

ای ماه نشابور نشابور ترا

آن تو ترا و آن ما نیز ترا

با ما بنگویی که خصومت ز چرا
 

ابوسعید ابوالخیر


هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا

عیب ره مردان نتوان کرد آنرا

تقلید دو سه مقلد بی‌معنی

بدنام کند ره جوانمردان را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

ای دوست دوا فرست بیماران را

روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران را
 

ابوسعید ابوالخیر


تسبیح ملک را و صفا رضوان را

دوزخ بد را بهشت مر نیکان را

دیبا جم را و قیصر و خاقان را

جانان ما را و جان ما جانان را
 

ابوسعید ابوالخیر


از زهد اگر مدد دهی ایمان را

مرتاض کنی به ترک دینی جان را

ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک

نزدیک خرد زهد نخوانند آن را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را

گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

من جان توام کسی نبیند جان را
 

ابوسعید ابوالخیر


تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را

وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست

دادم سه طلاق این فلک اطلس را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

گر بر در دیر می‌نشانی ما را

گر در ره کعبه میدوانی ما را

اینها همگی لازمهٔ هستی ماست

خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را
 

ابوسعید ابوالخیر

 

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را
 

ابوسعید ابوالخیر


باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ
 

ابوسعید ابوالخیر


یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی‌منت خلق یا علی الاعلا
 

ابوسعید ابوالخیر


وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا
 

ابوسعید ابوالخیر


دی شانه زد آن ماه خم گیسو را

بر چهره نهاد زلف عنبر بو را

پوشید بدین حیله رخ نیکو را

تا هر که نه محرم نشناسد او را