میکند داستان غم

ای دل من دل من دل من!

بینوا مضطرا قابل من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من

جز سرشکی به رخساره غم؟

میتوانستی ای دل

رهیدنگر نخوردی فریب زمانه

آنچه دیدی ز خود دیدی و بس

هر آدمی یک ره و یک بهانه

با تو-ای مست!با من ستیزی

تا به سر مستی و غمگساری

با فسانه کنی دوستاری

عالمی دایم از وی گریزد

با تو او را بود سازگاری

مبتلایی نباید به از تو