علی اسفندیاری
میکند داستان غم
ای دل من دل من دل من!
بینوا مضطرا قابل من!
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سرشکی به رخساره غم؟
میتوانستی ای دل
رهیدنگر نخوردی فریب زمانه
آنچه دیدی ز خود دیدی و بس
هر آدمی یک ره و یک بهانه
با تو-ای مست!با من ستیزی
تا به سر مستی و غمگساری
با فسانه کنی دوستاری
عالمی دایم از وی گریزد
با تو او را بود سازگاری
مبتلایی نباید به از تو
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط محسن دهباشی
|
سلام از بازدیدتون متشکرم.امیدوارم خوشتون بیاد و بازم ازم سر بزنید.راستی نظراتتون خوشحالم میکنه.امیدوارم این وب بتونه شما را با شعر و ادب فارسی بیشتر آشنا کنه.با کپی کردن مطالب هم مشکلی ندارم راحت باشید فقط خواهش میکنم یکبار بخونید بعد کپی کنید.