جاده تنهایی
یه صندلی خالی توی ایون عاشقی دل سپرده به
بارون
کارش شده تماشایِ پنجره بیرون هر روز میشینه آروم و مهربون
انگار دلشو جا گذاشته توی تنهایی ذهنش پر شده از خاطرات جدایی
توی جادهِ تنهاییِ دلش قدم میزنه آخه قاب عکسی نداره که سربزنه
نمیدونهانتهای این جاده کجاست شاید به مقصد رسیده شاید به بن بست
هنوز منتظر و دلواپسه ماه آسمونه توی ذهنش هنوز به فکر حال اونه
اشکای عاشقانش میریزن روی گونش کسی نیست ببینِ بهارش شده خزونش
+ نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط کیان
|
سلام از بازدیدتون متشکرم.امیدوارم خوشتون بیاد و بازم ازم سر بزنید.راستی نظراتتون خوشحالم میکنه.امیدوارم این وب بتونه شما را با شعر و ادب فارسی بیشتر آشنا کنه.با کپی کردن مطالب هم مشکلی ندارم راحت باشید فقط خواهش میکنم یکبار بخونید بعد کپی کنید.