قصـه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی


من درد مشترکم
مرا فــــریــاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نام ات را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...!


- احمد شاملو

 

بازهم یه شعر دیگه که شیرین خانووم فرستادن برام

این آدرسشه لطفا بهش سر بزنین.

 کلام شیرین