عاقل
چنین گفتم به نالانی لماذا انت حیرانی..........بگفت او اینچنین با من تو از دردم چه میدانی؟
بدو گفتم همی دانم که بدبختی ونادانی..........جوابم داد با رندی کشم درد کم احسانی
تو امروز ار که هستی خوش چه باکت باشد از غایت..........بپرس ازمن که دانم در خرد چون مستمندانی
مرا دیوانه خوانند از سر و وضع و بر و رویم..........تو گر اینگونه میخوانی بدون شک تو انسانی
چون انسان است که ظاهر ببیند لیک آدمها..........دو نوع اند ار بدانی ظاهر اندیش اند ونفسانی
به دنیا ریش ودستار وکمند واسب فانی اند..........مثال زهر وشربت که نهان باشد به فنجانی
نه خلعت آبرو آرد نهصورت نه گل اندامی..........به ولله آبرو خواب است در نان یتیمانی
اگر از عشق خواهانی سراغش رابگیر ازمن..........که خواهان دارد از هر سو مسلمان یا که عبرانی
بسان کشتی است این عشق انس و جن و مرد و زن..........زهر سو عاشقی آید زهر شهر وبیابانی
تواضع پیشه کن جانم که جان آسوده سازی از ..........بلایای کمین کرده آفت های عقلانی
ادب را در تمام عمر در رأس امورت دار..........که از راه ادب حاصل شود حالات عرفانی
سلام از بازدیدتون متشکرم.امیدوارم خوشتون بیاد و بازم ازم سر بزنید.راستی نظراتتون خوشحالم میکنه.امیدوارم این وب بتونه شما را با شعر و ادب فارسی بیشتر آشنا کنه.با کپی کردن مطالب هم مشکلی ندارم راحت باشید فقط خواهش میکنم یکبار بخونید بعد کپی کنید.