دلم گاهی هوای نوشتن میکند

هر کجا که پا می گذارم

علف زخمی می روید.

من یک ذهن متشخص دارم

که وقتی خنده اش میگیرد

یواشکی. پشت پنجره ی نگاهم تو را دید میزند

و اگر روزگار عنایتی بفرماید

تبسمی را به تو اهدا خواهم کرد.

 

گاهی وقتها

پر از دغدغه هایی هستم که اگر تمامی اذهان عمومی جهان را

با صد ها هزار جلوه ی موجود در طبیعت جمع ببندیم

یک شب افکار من به درونشان خطور نمیکند.

من!

یک نماد گرا هستم!!!

تو را سنبل همه چیز قرار داده ام

آب های خنک عصر

که از ابر های مانده پشت شیشه سر میزنند

نماد توست در زمان آرامش.

و لرزه هایی که غروب هنگام

بر اندام درخت ها می نشیند

تو هستی

سرشار از تشویش.

من یقین دارم

که وقتی از پشت در های زنگ زده ی خانه ی قدیمی پدر خوانده ات

صدای پایت را نمیشنوم

مشکلی عظیم در راه است...

راستش مدتها پیش خواب دیدم

من به مرگ طبیعی نخواهم مرد

شاید آن لحظه

در میان هجوم بی میل امواج نگاهت باشد

و شاید میان افکار عجمی باشد که پس از

خرد شدن شیشه ی استخوان های ذهن متشخصم به وسیله تو به وجود آمده.

تو همان

حباب بی دوام رود بودی

که با نزدیک شدن من به خودت

انفجار نور سر دادی...

==================================

http://contemontcristo.blogfa.com/

این وب منه...