گلناز میرزائی(خیال)
خیال
گاه به خود می خندم
که مست دیدنم در اوج یک شب
وگاه اشک ها بوسه زنان از گونه ام پائین می ریزند
که چه کردم با این من دل تنگ؟
که چرا می بینم اما از پشت عینک؟
که چرا می خندم اما از ترس یک اشک؟
می نویسم از رنج یک زخم
وتو را خط می زنم آخر از این صفحه ی ترسم
تا که باشم یک شب آرام
و بی حضور تو
از یاد برم این درد
نقطه را من می گذارم ته این خط خیالی
تا که پایان رسد این شب
توی اوج بی خیالی...
گلناز-دی 1390
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط گلناز ميرزائي
|
سلام از بازدیدتون متشکرم.امیدوارم خوشتون بیاد و بازم ازم سر بزنید.راستی نظراتتون خوشحالم میکنه.امیدوارم این وب بتونه شما را با شعر و ادب فارسی بیشتر آشنا کنه.با کپی کردن مطالب هم مشکلی ندارم راحت باشید فقط خواهش میکنم یکبار بخونید بعد کپی کنید.