آن لحظه ای كه عشق را ديدم
آن لحظه ای كه عشق را ديدم
دست خداوند در دستان من بود
آن لحظه ای که فریاد تنهایی سر دادم
کسی صدای مرا نشنید
یکی با دستهايش شانه هايم را نوازش كرد
تنهااوبودکه باتمنایم گریست
ومرا بيدار كرد
. . .
گونه هايم را بوسيد
بوی ناب بوسه اش در تمام زندگیم پیچید
حال او را گم كرده ام
دراین تنگنای روزگار
آنقدر به خود نگاه كردم
تا اوگم شد ازپس چشمانم چه بی اختیار
حال من و حس ناب مردگی
من وخدایی که مرانمی شناسد به بندگی
من وکسی که خودش را نمی دهد به زندگی
آري گم كردم دستانش را
كور كورانه ميدوم در زندگی
مي خورم بر ديوار غرور
بلند مي شوم با درماندگی
مي پرسم با شرمندگی
كجاست خدا؟
كجا رفت زندگي؟
گلناز-شهریور 1389
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط محسن دهباشی
|
سلام از بازدیدتون متشکرم.امیدوارم خوشتون بیاد و بازم ازم سر بزنید.راستی نظراتتون خوشحالم میکنه.امیدوارم این وب بتونه شما را با شعر و ادب فارسی بیشتر آشنا کنه.با کپی کردن مطالب هم مشکلی ندارم راحت باشید فقط خواهش میکنم یکبار بخونید بعد کپی کنید.